تبليغات بازرگانی
Insaniquarium Deluxe
چند روزی بود برنامه نذاشته بودم
امروز یه بازی خیلی با مزه می زارم حتما دانلود کنید
Download It Now
انگلیسی رو حال می کنین
Size : 10 mb
Download the crack <<< اینم کرکش
۱۴
تولدم رو به تمام مسلمین جهان تبریک می گم
و خیلی خوشحالم که ۱۴ سالم شد
۱۴ بهترین عدده
اصل خنده
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی
مریم


WoW
WoW ... برای منفجر شدن از خنده در اينجا کليک کنيد ... WoW
Put A Little WoW In Your Summer
WoW ... The Most Funniest Weblog That You Ever Seen ... Click On This Link
تاريخچه ی نتی
من وقتی با نت اشنا شدم رفتم بلاگ سيستم اف ا عشق رو زدم که اکثر مطالبش کپی رايت بود
.به هر حال به وسيله ی اون بلاگ با مريم اشنا شدم . و اولين آجی نتی من محسوب می شد . اما اون منو باور نکرد و هنوز هم که هنوزه منو باور نداره . بعد از اشنايی منو آجی مريم اون رفت مسافرت و همين چند روز پيش برگشته و با من قهر کرده منم باهاش قهرم چون بی خبر رفته بود . به هر حال من بعد يه ماه که تو نت بودم و داشتم حرفه يی می شدم و بقول دوستان چتر شده بودم ليلا جون
رو شناختم از طريق بلاگ سينه سوخته ها
که برعکس مريم منو باور کرد . اخلاقش ۱۸۰ درجه با مريم فرق داشت و خيلی رفتارش بهتر از مريم بود . الانم اجی نتش خرابه نمی تونه بياد
خلاصه از طريق ليلا با داداش محمد اشنا شدم . اين داداش محمد اخلاقش کپی آجی ليلا بود ولی يه فرقی داشت که زود زود قهر می کرد
و دير دير اشتی می کرد
.بعد از داداش محمد من با آجی ارزو اشنا شدم که بخاطر مشکلاتی که داشت زودی رفت . حالا اين آجی ارزو يه دختر کوچولوی خوشگل داشت به اسم کيانا که يه بار عکس منو که فرستاده بودم از طريق نت کشيد رو کاغذ
نقاشيش خيلی قشنگ بود . تو نقاشيش خوش تيپ شده بودم
. من اون موقع ها سازنده ی قالب بودم
و بخاطر همين اجی ليلا منو به سپيده جيگری معرفی کرد تا براش قالب بلاگ بسازم . از اون موقع به بعد سپيده تبديل می شه به اجی سپيده
. الان آجی سپيده آجی دم بخته
و الان کارت عروسی زير چاپه
و منم قرار دايی شم
. بگذريم ... داشتم می گفتم . بالاخره اين آخرا هم با آجی نيلوفر اشنا شدم که هميشه ناراحت
و غمگينه
.اميدوارم موفق باشه ... و همينطور اميدوارم همه ی داداشی ها و آجی هام موفق باشن . من که خيلی دوستشون دارم .
اينم تاريخچه ی نتی من
شوهر ازاری مخصوص بانوان
به سفارش دوستان اودم اين مطلب رو ارايه بدم ... لطلفا از پرتاب دمپايی به شدت خودداری کنيد 


راه های شوهر ازاری
۱.غذا هميشه بر خلاف سليقه ی شوهرتون درست کنيد و حتما نمکش زياد باشه
۲.جلوی شوهرتون هميشه راجع به دوست پسر توی دانشگاتون صحبت کنبد
۳.هميشه ازش بخاين براتون گل بخره ... وقتی هم گل خريد بندازينش تو سطل اشغال
۴.از صبح تا شب با تلفن کار کنيد
۵.با مادر شوهرتون کل بندازين
۶.به شوهرتون بگين من مريضم برو ظرفارو بشور
اميدوارم استفاده های لازم را برده باشيد
تا برنامه ب بعد
يا حق
نظر ممنوع
لطفا نظر ندهید
این مطلب الکی بید
با تشکر
کاهو
راههای آزار همسرویژه آقایون
استثنا
در مورد شرایط یک دختر که نباید باهاش رابطه بر قرار کنیم در پست قبلی توضیح دادم
امروز می خوام توضیحاتم رو با تو تا استثنا خاتمه بدم
همینطور که می دونید در هر چیزی استثناهایی وجود دارد
حالا استثنای این پست قبلی چند نفرن که اگه هم اونا کارشون به اون ۱۲ گروه دختری که ذکر کردم شباهت داشته باشه باز هم اونها جز اون گروه دختر خوبا حساب می شن :
استثناها :
۱.همسر و دخترهای پیامبران و امامان و پیشوایان
۲.همسر فراعون(جمع فرعون)
۳.اجی لیلا
۴.اجی سپیده
۵.بنفشه
۶.همسر و خواهر های دوستام (البته هیچکدام همسر ندارند)
۷.اونایی که من وقت خودمو صرف می کنم برای صحبت کردن باهاشون (چه رو در رو ٬ چه پای نت ٬ چه پای تلفن و ...)
۱۲ تیپ از خانوم هايی که بايد از انها فرار کرد
- خانم های فمینیست
اهنگ
به اين می گن اهنگ برای يه بلاگ دزديده شده
اين اهنگ دزديده شده
زير اسمون شهر
ادما با هم اما تنها
هرکدوم يه جور معمان
بعضی واژه های رازن
بعضی واژه ها بی معنان
ادما نقشای رنگی
گاهی شادن گاهی غمگين
اخه زندگی بنا نيست
که سراسر باشه شيرين
زير اسمون اين شهر
چرا دشمنی چرا قهر
وقتی که می شه تهی کرد
جام زندگی رو از سر
ادما خوابن و بيدار
ادما رازی و بيزار
ادما قصه ی جاری
قصشون قصه ی تکرار
بی حقيقت چی سرابه؟
چی گناهه چی صوابه؟
چهره های اشنايی
صورتی پشت نقابه
YM! 8
چند روز قبل دانلود ياهو مسنجر رو گذاشتم اما اون برای دانلود حتما بايد به اينترنت وصل بوديم و با سرعت اينترنت های ايران خيلی طول می کشيد تا نصب شه ... اينيکی که می زارم حجمش حدود ۹MB هست اما برا دانلود نيازی به اينترنت نداره ...
فارغ التحصيل
امروز جشن فارغ التحصيلی ما از Middle School بود و همچنين خداحافظی از دوستان ...
اولش که وارد سالن شدم ... Wow ... همه کت و شلوار ... دخترا ... Wow ... خوشگل شده بودن ... خوشگل تر از هميشه ...
اما همين که مراسم شروع شد ... شروع کرديم به خميازه کشيدن ... مراسم خسته کننده يی بود ...
اولين کلاس ما بوديم که رفتيم مدرکمون رو گرفتيم ... مدرک که نگو يه تيکه کاغذ A4 که روش اسممو نوشتن و تبريک گفتن ...
ولی در کل مراسم بدی نبود ... به جز اخرش که بايد از معلما و بقيه ی دوستا خداحافظی می کرديم ...
به هر حال رفتم دبيرستان ...
والپیپر
والپیپرای قشنگ
دانلود کنید <<>> طبيعت
دانلود کنید <<>> ماشين
دانلود کنید <<>> با مزه (حيوانات)
دانلودی ۲
Wow ... اين که برنامه نيست ... کره(kare) هستش


ایجاد خودکار صفحات وب فارسی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
New کرک تصحیح شده در تاریخ 3/4/85
پسورد: www.webkadeh.net
کرک تصحیح شده در تاریخ 25/3/85
پسورد: iblog.ir
New (Fmail Sokhangoo) ویرایش سخنگو
27MB
(Fmail Pro) ویرایش حرفه ای
20MB
(Fmail Lite) ویرایش عادی
16.4MB
دانلودی ۱
اين پرشين و ياهو ديگه ترکوندن ... Wow
پرشين که هر روز باکلاس تر از ديروز
ياهو هم که ورژن جديد ياهو مسنجر رو داده بيرون
راستی يه فکری زده به سرم ... می خوام اينجا برنامه واسه دانلود بزارم
اره فکر باحاليه ...
Wow ...
از همين امروز ... از همين ساعت ... از همين دقيقه ... از همين ثانيه ... يا اصلا از همين لحظه شروع می کنم
... احتمالا هر روز يه اپ می کنم
به عنوان اولين برنامه هم ياهو مسنجر ورژن ۸ رو می زارم ...
دانلود کنيد و صفا کنيد ...
اصلا نظرم برگشت ... چطوره برای روز اول اينجا رو بترکونم ؟ 

... پس امروز ۲تا برنامه می زارم ...
مولتی یاهو 8 که میتونید با یاهو 8 با چند آی دی هم زمان وصل شید ... Wow
دانلود کن و کيف کن ...
اين از اپ امروز ...
تا فردا ...
پ.ن : اين اپ برای داداش محمد بود ... چون لينک دانلود ياهو مسسنجر ۸ رو ازم خواست
پ.ن۲ : احسان الان در راه ايرانه 
خدانگهدار احسان
امشب شب قبل از جدا شدن از بهترين دوستم در کاناداس ... فردا برا اخرين بار می تونم ببينمش اما شايد به مدت ۲ يا ۳ ساعت ... اميدوارم دوباره ببينمش ... اميدوارم سفر خوبی داشته باشه ...
احسان موفق باشی ...
...
البته مسير کثيريست بين تو و انتهای جاده
اميد ديدار ديگر هم کثيره
...
اميدوار باشم پس
اميدوار باش
اميدواری خوبه
...
تا ديدار بعد ...
جام جهانی
به جام جهانی هم شروع شد ... با دو فرق ... خوب و بد :
۱ . ايران توی جام جهانيه ... هورااااااااااا ...
۲ . من نمی تونم اکثر بازيا رو ببينم ...
...
شما جای من جام جهانی رو ببينين
بلاگ رسمی جام جهانی به زبان فارسی : www.fwc06.persianblog.ir برين حاشيه های جام جهانی رو ببينيد
خوش باشيد
تبريک
تبريک به همه ی بی بی ها و مجيدها
کتاب قصه های مجيد تقديم شده به :
پيشکش به همه ی [مجيد]ها و [بی بي]های ايران و هومن و همسرم
اينه ی قلب ها
اينه ی قلب ها
خانم ها و اقايان ٬ سلام
زمستان های سخت و طولانی که برف راه های روستاها را به شهر را می بست ٬ خانه ی ما درمانگاه بچه های بيمار می شد.
مادر بزرگ من پزشک سنتی روستا بود . او با خوراندن شيره ی گياهان بدمزه ی کوهی ٬ داغ کردن پيشانی و چرب کردن بدن با روغن های بدبو ٬ بچه های بيمار را معالجه می کرد . من هشت سال داشتم ٬ وردستش بودم.
او جلوی چشمان بيماران وحشت زده ٬ همه ی کارها و مراسم معالجه را روی من امتحان می کرد تا ترس بچه ها بريزد و به معالجه تن در دهند . گاهی مجبور می شدم با گفتن قصه ها و شعرهايی که از خودم می ساختم و يا از مادران روستايی می شنيدم ٬ سر بچه ها را گرم کنم تا دارو اثر کند . اين که می بينيد در بزرگسالی کارمند وزارت بهداشت و درمان شدم و قصه نويس کودکان و نوجوانان از همان جا شروع شد . از همان وقت شيفته ی افسانه ها ٬ شعرهای محلی ٬ اداب و رسوم مردم روستا شدم . رنج و تلخی زندگی بچه ها را با گوشت و پوستم حس کردم و اينها دستمايه ی اصلی و هميشگی داستان های من شد . از اين ميان قصه هايی که از همان موقع به دلم نشست و هيچگاه فراموشش نمی کنم ٬ قصه ی دخترکی کوچولو ٬ تنها و بی کسی بود که از مال دنيا فقط يک اينه داشت و يادگار مادرش بود ٬ او گوسفندان را به چرا می برد ٬ شيرشان را می دوشيد . از سر چشمه اب می اورد و نان می پخت . فرصت نداشت و نمی توانست با بچه ها حرف بزند و با انها بازی کند . او حساس و خيال پرداز بود . برای ادم ها ٬ کوه ها ٬ ستاره و چشمه و گاو و گوسفند و هر چه را که می ديد ٬ داستانی می ساخت . اما ٬ هرگز انها را برای کسی تعريف نمی کرد.
يک روز زن کولی دوره گردی از نگاه سرگردان ٬ صورت لاغر و رنگ پريده ی دختر فهميد که توی دل و ذهن او شعر و حرف بسياری پنهان شده و روز به روز زيادتر می شود ان قدر که تن لاغر دخترک نمی تواند ان همه قصه را تحمل کند و عاقبت قصه ها و شعر ها دخترک را می کشند . اين بود که گفت: ّاز خميری که به تو می دهند تا نان بپزی ٬ ادمکی خميری درست کن و برايش قصه و شعرهايت را بگو تا سبک شوی.ّ دخترک همين کار را کرد . هر روز از نانش کم کرد و ادمک ساخت ٬ اينه ی مادرش را شکست و خرده هايش را توی سينه ی ادمک ها گذاشت . موقع خواب برای ادمک ها قصه ها و شعرهايش را می گفت و خودش را توی تکه ای از اينه ی مادرش ديد ٬ وقتی به خواب رفت ٬ ادمک ها پر از قصه شده بودند ٬ راه می رفتند و از راه های روستايی به روستاها و شهرهای ديگر می رفتند ٬ دخترک برای گفتن قصه های بيشتر ٬ مجبور بود ادمک بزرگتری درست کند و نانش روز به روز کوچک تر می شد . از تنش مايه می گذاشت ٬ اما با گفتن هر قصه روحش سبک و سبک تر می شد و ارام می گرفت و اخر هر قصه اين شعر روستايی را به عنوان سر راهی برای ادمک ها می خواند:
گلی از دست من بستون و بو کن
ميون هر دو زلفونت فرو کن
به هر جايی که رفتی من نبودم
بشين و با خود گل گفت و گو کن
با پايان داستان دخترک کاری نداريم . اين جور دخترک ها و پسرک ها هميشه و همه جا هستند و قصه هاشان را ادمک ها اينجا و انجا می برند.
ادمک های من از روستای من بيرون امده اند . روستاهای ايران و شهرهای ايران را گشته اند و با بچه ها و ادم بزرگ ها که روحيه ی بچه ها را دارند حرف زده اند . امروز از مرز کشورها رد شده اند و خودشان را به هيات داوری جايزه ی جهانی کريستين اندرسون رسانده اند . داوران چهره بسياری از بچه های روستايی جهان ٬ خصوصا روستاهای کشورهای اسيايی را در اينه ی سينه ی ادمک های من ديدند و حرف ها و قصه های انها به دلشان نشست.
به عنوان يک نويسنده ی ايرانی ٬ سپاسگزارم و خوشحالم که ادمک ها ٬ نه ببخشيد ٬ قصه های ساده مرا پسنديده ايد.
ادمک های زيادی از روستاهای کشور من و از همه ی روستاهای جهان در راهند و دارند به سوی شما می ايند.
دوستان من ٬ برای در اغوش کشيدن ادمک های قصه گو اغوش بگشاييد.
هوشنگ مرادی کرمانی
سپتامبر ۱۹۹۲ ـ برلن
متن بالا همين طور که می دونين از هوشنگ مرادی کرمانی يکی از بهترين نويسندگان ايران و جهان بود من اين متن رو از اخر کتاب قصه های مجيد پيدا کردم و گفتم بد نيست اينجا بزارمش .
حالا چند تا سوال :
شما چند تا ادمک دارين تا براش قصه بگين ؟
چند تا ادمک دارين تا براتون قصه بگه ؟
اين درسته که بزرگترها ادمک نداشته باشن ؟
يعنی بزرگترها اصلا توی خيال نمی رن ؟
راجع بهشون فکر کن ...
۳۳ درجه بالای صفر
۱ . امروز من پختم ... دمای هوا ۳۳ درجه بالای صفر بود دمای هوا ... رفتم کافی شاپ Iced Cope ( قهوه با يخ ) گرفتم خوردم ... انگار نه انگار ... بازم داشتم می پختم
۲ . اعتصاب کارکنان اتوبوس و مترو ... من عاشق اعتصابم
۳ . ۴ شنبه همه می رن اتاوا من ۵ روز تو خونه می مونم ... عشق و صفا
۴ . سرم رفت از صدای تعميرات طبقه ی بالا
۵ . اين ليلا چرا اپ نوکنه ... همه رو الاف کرده پشت درهای بسته
۶ . پشه ها منو سوراخ می خوان کنن
۷ . همين ...
ساحل
امروز رفتيم ساحل ... خيلی کيف داد ... اولش می خواستيم بريم ابشار نياگارا ولی نظرمون عوض شد و رفتيم ساحل دريا ... خيلی رويايی بود ... مثل ساحل ايران نبود ... خيلی تميز و زيبا ... من رفته بودم رو تخته سنگای وسط اب نشسته بودم غروب افتاب رو نگاه می کردم صدای مرغ های دريايی رو می شنيدم و تو اب سنگ پرت می کردم ... و مثل هميشه تو فکر رفته بودم ... تو فکر مقاطع سنی ادم ... ادمايی که يه روزی ميان يه روزی می رن و فقط خاطراتشون برامون باقی می مونه ... پدر بزرگم ...
۸۰ روز دور دنيا با لاک پشت
الان من خوشحالم ... چرا ؟ ... چون موسمون رو عوض کرديم ... الان موسمون نوريه
راستی شما جزء اون ادما هستين که بگن بالا چشتون ابرويه فرداش می رين خودتون رو سمباده می زنين يا يکی يه چيز بهتون بگه ککتونم نمی گذه ؟ ... تاحالا بهشون فکر کردين ؟
فردا شايد بريم نياگارا ... اگه رفتيم توصيف نياگارا خوراک خوبی برای اپ فردامه ... منتظر باشيد
پ.ن : فرضيه ی راز زندگی رو بلدم ... اما برای من فقط يه فرضيس
۶
۱.سه روز تعطيلات عين برق و باد گذشت ... سه روز از عمر ما هم گذشت ... ۴روز ديگه هم پير می شيم ... همه پير می شيم
۲.چند روزيه که يه اشکال توی بدنم ديدم ... هر وقت درد می کشم اخم در نمی اد ... و همين باعث شده هر وقت چيزی رو نمی فهمم دنبالشو نمی گيرم ... و اين خيلی ناراحتم می کنه
۳.همه می گن من درس رو تفريحی می خونم و اين کاملا درسته و منم از اينطور درس خوندنم خيلی رازيم ... همين راه هم ادامه ميدم
۴.هدف مشخص داشتن <<>> جلو گيری از پيری ... چراشو بعدن تو اونيکی بلاگم می بينيد
۵.ديروز همه صدامو شنيدن و چيزی که ناراحتم می کنه اينه که می گن صدام به ۱۸-۱۹ ساله ها می خوره و اين خيلی بده ... البته نمی دونم شايدم خوب باشه
۶.همين
nickelback
امروز داشتم به يکی از ويديو کلیپ های nickelback گوش می دادم ( نگاه می کردم ) ... اهنگش يه جوری بود که ياد قديما افتادم ... حالا در اولين فرصت متن اهنگو می زارم اينجا
چند روزيه مخم قفل کرده ... تا چند روز پيش هی گريگر(اصطلاح کرمانشاهی)(goreygor) مطلب می يومد تو مخم ... اما اين روزا ... از دير دير اپ کردانم معلومه
راستی می خوام يه بخش ترين ها باز کنم ... از فردا
بلاگ جديد زدم www.yourway.persianblog.ir برين ببينين و نظر بدين
همين ...
يه وبلاگ باحال که واقعا ديدن داره
اينجارو سر بزنيد حتما
اثر چوپان و دهقان دروغگو
به قول ليلا : معروف شدم
انگار من معروف شدم همه وقتی داريم با هم می ريم کليد می کنن رو من ... با دوچرخه می پيچن جلوم ... جلوم کيف پول می قاپن ... پول می خوان ۱۰ برابر ازم می گيرن ... نمی دونم ۳ ماه پيش به يکی پول دادم اصلا يارو هپلی هوپو ... خب چه کنيم معروف شديم ديگه ... همه باهام شوخی دارن ... بايد قدر اين دوران را دانست و تو گوش دولت زد (امام کامران (ره))
فرهنگ
چرا بايد همه ی کشورا اينقدر زياد توريست داشته باشن ولی ما اينقدر کم ؟ ... مثلا امريکا ... امريکايی که قدمت تاريخيش نصفه ايران هم نمی شه بيشترين توريست رو داره ... دليلش چيه ؟ ... من که دارم حسرت می خورم
سياسی
من نمی دونم چرا يه دفعه رفتم تو فکر خمينی ( ادم قحتی بود؟ ) ... به هرحال گفتم اين اقا مهندس چه خوبيايی داشت ؟ ... هيچی ... واقعا بيشترين ضررا به خاطر خمينيه ... از وقتی اومد همه چی بهم ريخت ... انقلاب اسلامی ... انقلاب فرهنگی ... اينقدر ضرر ... حتی نمی داشت دانشجو ها درس بخونن ... البته کرمانشاه اينطور بود بقيه ی شهرارو نمی دونم ... درضمن يه عده هم (حضب الله ای ها ) که خدابگم چی کارشون کنه شده بودن باديگاردش ... الان اگه خمينی نبود ببينيد چه تغييراتی بوجود می امد
حرفای سياسی زدم هااااااااااااااا
چرا ...........
امروز خواهرم ( ارزو ) اومد رو خط و فقط گفت خداحافظ

اخه کجايييييييی ؟
اخه چرا ؟
اراجيف
من دقت نکرده بودم که به اراجيف يه بچه ۱۴ ساله توجه می کنه ... حتما وقتی می خونين اراجيفمو از خنده می رين فضا ... خاننده های بلاگم هم که از يه عدد بالاتر نمی رن ... البته همونايی هم که می خونن هم برای من زيادی هستند ... نمی دونم نکنه شما به زور نوشته های منو می خونين يعنی برای جواب داد نظراتم می خونين ... اين يه سوال مناسب برای نظرسنجی بعديمه ... فقط خواهشن از ته دلتون جواب بدين
زمان
وای خدا نمی دونم چرا از وقتی اومديم اينجا زمان چرا اينقدر زود می گذره ... اين هفته اينه باد گذشت ... ساعت از سرعت عاديش خارج شده ... نمی دونم ... وقتی فکر می کنم می بينم که ما وقتی خوشحاليم و کارهای زيادی برای انجام دادن داريم و مشتاق انجام اون کارها هستيم زمان برامون سريع می گذره ... و البته من هر وقت اهنگ گوش می دم زمان سريع می گذره و اهنگ ۵ دقيقه ای سريع تموم می شه ... و بر عکس من هر وقت به عقربه های ساعت متمرکز می شم تا ببينم چرا زمان زود می گذره زمان انگار ماست خورده باشه عين لاک پشت حرکت می کنه .............................قدر زمان رو بدونيم.......................
حوصله
خيلی حوصلم سر رفته ... حوصله ی خيلی کارها هم ندارم ... از خيلی چيزها هم خسته شدم ... دو روز هم تعطيلم و بيکار ... ای خدا
جديدا هر کاری می کنم يکی می زنه تو ذوقم ... مرسی ازتون ... منم نازنازی زودی ناراحت می شم دور اون کارو خط می کشم
نمی دونم چرا چند روزيه می خوام کلاس بالا باشم ... خودم لج خودمو در اوردم ... يکی نيست بيا بگه حسود خودت باش
نی دونم چی کار کنم ...
همتون رو دوست دارم
چند روزيه وقتی نگاه اددليستم می کنم می بينم بعضيا واقعا جاشون خاليه ... ديگه نمی يان تو نت ... يکی از نمونه هاش ارزو جونمه که هيچ وقت از يادم نمی ره ... بعضيا هم هستن که خيلی خيلی خيلی دوستشون دارم و اگه يه وقتی نبينمشون حالم بد می شه ... خودشون می دونن کيان ... احسان ؛ ليلا ؛ محمد ؛ مسعود ؛ سپيده از نمونه های بهترين ها هستن ... که اگه نباشن خيلی دلم براشون تنگ می شه
همتون رو دوست دارم
باران
زير باران بودن بدون چتر چقدر کيف می ده
الانه که حرف داداشيمو می فهمم
درسته که امروز مثل موش ابکشيده شدم اما خيلی کيف داد
حالا سرما نخورم خوبه
مقصد کجاست ؟ ۱۶
رسيديم خونه چمدان ها رو اورديم ... طبقه ی ۲۲ بوديم ... ساعت ۲ بعد از نصفه شب ... يه حسی داشتم ... اصلا فکر نمی کردم اينطوری باشه ... شب خوابيديم و صبح رفتيم بيرون با ماشين ... زمين پر برف بود ... نزديکه کريسمس بود ... البته ۱۵ روز مانده بود ولی اونا از ۱ ماه قبل جشن می گيرن ... اون روز هم گذشت ... فرداش رفتيم مدرسه ثبت نام کرديم و قرار شد از فرداش برم مدرسه ... اون روز هم گذشت و فرداش رفتم مدرسه و با احسان جون اشنا شدم ... مدرسه خيلی کيف داد
فيلترشکن
شنيدم اين اواخر تو ايران هر سايتی می ريم فيلتر شده
من هم به همين دليل يه چندتا فيلترشکن می زارم
هر کسی هستی قد بکش از پشت نقاب
سلام
هر کسی هستی قد بکش از پشت نقاب
چه جمله ی قشنگی
من تازه معنیشو فهميدم
مقصد کجاست ؟ ۱۵
در فرودگاه رو باز کردم ... هوای سرد و مرطوب کانادا برای اولين بار به صورتم خورد ... هوا سرد بود و من لباس کافی نپوشيده بودم ... داشتم يخ می زدم ... همه جا برف بود در حالی که پاييز بود ... خيلی سرد بود و من هم يکه خوده بودم همه جا برايم نو شده بود ... سرما رو زياد احساس نمی کردم در حالی که بدنم يخ زده بود ... هر جور شد بارها رو گذاشتيم تو ماشين و راه افتاديم ... رفتيم خونه ی عموم
جعبه ی کارت پستال
امروز رفته بوديم يه حراجی من نظرم به يه جعبه پر از کارت پستال جلب شد ... از اين جور چيزا خيلی خوشم مياد ... فوری برش داشتم و پامو کردم تو يه کفش که اينو می خوام ... هر چی بابا و مامانم گفتن از اين ات و اشغالا نگير من گوشم بدهکار نبود و حرف خودمو می زدم ... اخرشم کار خودمم کردم و اون رو خريدم ۳ دلار ... خيلی هم از انتخابم راضی بودم و نظرم هم عوض نشد ...
اينه هدف داشتن ...
تولد
مسعود جون تولدت مبارک
گفتگوهای مخفی
امروز و ديروز در طی گفتگوهای متوالی وضعيت ماندن يا نماندن يکی از بلاگ ها را زير ذره بين قرار داديم و به نتايجی داريم می رسيم و من بالافاصله نتايج را به شما گزارش خواهم داد
چه روزای خوبيه اين روزا ... هوا عاليه ... جون می ده برای فوتبال ... ولی کی حال دويدن داره
حرف ديگه ای ندارم ...
مقصد کجاست ؟ ۱۴
بالاخره نوبت ما رسيد بريم سوار هواپيما بشيم ... رفتيم سوار شديم و پرواز کرديم ... حدود ۶ ساعت تو راه بوديم تا به لندن رسيديم ... ديگه حسابی از ايران دور شده بوديم ... اونجا اکثرا سياه بودن ... اونجا يکذره گشتيم و بعد از ۳ ساعت دوباره رفتيم سوار هواپيما ... خيلی تو اون هواپيما به ما بد گذشت چون ۱ ساعت تمام تو هواپيما الاف بوديم و به شب هم خورديم و خسته بوديم ولی خوابمون نبرد ... بالاخره رسيديم ... قبل از اينکه بارها رو بگيريم بايد می رفتيم تو صف مهاجرا تا يه مصاحبه ی کوچولو عزمون کنن ... ۳ ساعت تمام اونجا منتظر بوديم تا اينکه مصاحبه کردن از ما و بارها رو رفتيم بگيريم ... بارها خيلی زياد بودن ... ۱۰ چمدان ... ما به کمک يکی از کارگرهای اونجا بارهارو گذاستيم رو يه چرخدستی بزرگ و حرکت کرديم ... تو سالن فرودگاه عموم رو ديديم که منتظر ما بود ... باهاش سلام عليک کرديم ... رفتيم به سمت در خروجی تا بارهارو بزاريم تو ماشين ... در خروجی رو باز کرديم ...
اهنگ بکگراند
اهنگ بکگراند به اسم Question(سوال) از گروه محبوب من System Of A Down هستش ... اين اهنگ در سال ۲۰۰۵ در البوم Mezmerize ساخته شده ... گروه System Of A Down در گروه متال شناخته می شه اما به دليل اينکه اهنگ در تمامی ضمينه ها می زنند علاوه بر متال در سبک های ديگری هم شناخته می شوند ... در پايين من متن اين اهنگ و ترجمه اش رو گذاشتم ( اگر نمی توانيد به اهنگ گوش بدهيد بعد از کمی صبر کردن اهنگ پخش می شود و در دفعات بعدی با ورود شما بالافاصله اهنگ پخش می شود )
Sweet berries ready for two ghosts are no different than you.
Ghosts are now waiting for you.
Are you...
Sweet berries ready for two ghosts are no different than you.
Ghosts are now waiting for you.
Are you...
Dreaming! Dreaming the night! Dreaming all right!
Do we! Do we know, when we FLY?
When we, when we go
Do we die?
Sweet berries ready for two ghosts are no different than you.
Ghosts are now waiting for you.
Are you...
Sweet berries ready for two ghosts are no different than you.
Ghosts are now waiting for you.
Are you...
Dreaming! Dreaming the night! Dreaming all right!
Do we! Do we know, when we FLY?
When we, when we go
Do we die
Do we, do we know
When we fly
When we, when we go
Do we die
شکلات ها برای دو روح اماده هستند انها هيج فرقی با تو نمی کنند
روح ها الان منتظر تو هستند
هستی ...
شکلات ها برای دو روح اماده هستند انها هيج فرقی با تو نمی کنند
روح ها الان منتظر تو هستند
هستی ...
خواب ديدن ... خواب ديدن در شب ... خواب ديدن در کل شب
ايا ما ... ايا ما می دانيم ... کی پرواز می کنيم ؟
وقتی ما ... وقتی ما می ريم
ايا ما مرديم ؟
شکلات ها برای دو روح اماده هستند انها هيج فرقی با تو نمی کنند
روح ها الان منتظر تو هستند
هستی ...
شکلات ها برای دو روح اماده هستند انها هيج فرقی با تو نمی کنند
روح ها الان منتظر تو هستند
هستی ...
خواب ديدن ... خواب ديدن در شب ... خواب ديدن در کل شب
ايا ما ... ايا ما می دانيم ... کی پرواز می کنيم ؟
وقتی ما ... وقتی ما می ريم
ايا ما مرديم ؟
ايا ما ... ايا ما می دانيم
کی پرواز می کنيم ؟
وقتی ما ... وقتی ما می ريم
ايا ما مرديم ؟
مقصد کجاست ؟ ۱۳
داشتيم به طرف فرودگاه حرکت می کرديم ... در اخرين ثانيه ها چندتا از خاطره هام رو به ياد اوردم و برای بعضی از خاطره هام خنديدم ... رفتيم داخل فرودگاه ... تابلوي پروازها رو ديدم ... اخريش پرواز لندن بود ( هواپيمای ما ) ... ساعت نزديکه ۷ شد و ما رفتيم داخل بازرسی ... بارها رو گذاشتيم تو هواپيما ... ماليات خروج رو داديم ... و رفتيم توی سالن انتظار ... رفتم تو خيال : چه راحت و زود زمان گذشت ... اصلا فکر نمی کردم اينطوری بشه و انقدر زود با ايران خداحافظی کنيم ... زندگی همينه ...
ساعت
امروز يه اتفاق خنده دار برام افتاد يعنی همين ۱۰ دقيقه پيش ... ساعت ۱۰:۳۵ بود ساعت ايران ۷:۵۵ دقيقه ... دقت کنين اگه ساعت مچی تون رو وقتی ساعت ۱۰:۳۵ رو نشون بده بر عکس کنين می شه ساعت ۷:۵۵ ... و همين طور عقربه کوچيکه و عقربه بزرگه ی ساعت ديواريمون خيلی شبيه همن ... داشتم می گفتم ... بابام يه ساعت از ايران اورده بود برای من ... من می خواستم تنظيمش کنم ... ديدم ساعتش درسته عجيبه ... بابام گفت مگه می شه ؟ ... منم گفتم راست می گی حالا که شده ... بعدش اومدم با ساعت کامپيتر چکش کنم يه دفعه ديدم به به ... داداش کوچولو عقربه کوچيکه رو با عقربه بزرگه قاطی کرده ... خلاصه کلی خنديدديم
سوال : ملال يعنی چه ؟ تو يکی از وبلاگها ديدمش .
مقصد کجاست ؟ ۱۲
يک هفته قبل از پرواز رفتيم کرمانشاه ... پدربزرگم بدجوری مريض بود ... نمی تونست اصلا راه بره ... به هرحال سفرمون به کرمانشاه هم تموم شد ... امديم تهران ... اضطراب داشتيم بد جور ... پروازمون ساعت ۷:۴۵ صبح بود ... اصلا خوابم نبرد اونشب ... ساعت ۳ اماده ی رفتن به فرودگاه شديم ( الان که دارم اينو می نويسم بغض گلومو گرفته ) ... من خواستم برای اخرين بار خونه اتاقارو ببينم ... همه جا خالی بود ... ۱۰تا چمدان که توش زندگيمون بود کنار ديوار بود ... همه تميز ... رفتيم بيرون سوار ماشين شيم ... برای اخرين بار هوای ايران به صورتم خورد ... سوار ماشين شديم و حرکت کرديم ... من به دقت و برای اخرين بار داشتم به خيابان ها نگاه می کردم ... رفتيم توی اتوبان شيخ فضل الله نوری ... اونور اتوبان مدرسمون بود ... فردا همه بچه ها می رفتم مدرسه به جز من ... اونور تر خيابان گيشا بود و خونه ی قبليمون ... به ميدان ازادی و بالاخره به فردگاه مهر اباد رسيديم ...
فردا
فردا اينجا يه تقييراتی می کنه ... زياد توضيح نمی دونم می خوام خودتون فردا بفهمين ... راستی اميدوارم از موسيقيه بلاگ خوشتون اومده باشه ... سعی می کنم فردا يا در اولين فرصت راجع به اين اهنگ توضيح بدم ... منتظر انتقادات و پيشنهادات و نظراتتون هستم
نکته : اين بلاگ دزديده شده
کار گروهی
من هميشه فکر می کردم کار گروهی يک شعاره ... اما فهميدم که نه حقيقت داره ... مثال :
امروز رفته بوديم فوتبال تيم ما ۴ نفر بود تيم حريف ۹ نفر ... اما ما ۶ بر ۲ برديم ... چطوری ؟ ... با پاسکاری ... با بازيه گروهی ... با استفاده از تمام نيرو ... بعله اينه کار گروهی ... البته من دروازه بان بودم ... اما به هر حال در کار گروهی سهمی داشتم
مقصد کجاست ؟ ۱۱
کلاس سوم بقل دستيم همون بقل دستيه کلاس دوم راهنماييم بود اون سال هم من هم پدر و مادرم ريخته بوديم به هم ... همه ی زندگيمون تو هوا بود ... از ۵ سال پيش برای امدن به کانادا اقدام کرده بوديم و تا سه ماه ديگه معلوم می شد می ريم يا می مونيم ... خونمون رو فروخته بوديم ... زندگيمونو فروخته بوديم ... تو خونه ی عموم زندگی می کرديم ... هر روز يه راه دور رو می رفتم تا برسم به مدرسه ... بد جوری قاطی کرده بودم ... تا اينکه يه روز زنگ زدن گفتن ويزاتون امادس بياين بگيريدش ... از خوشحالی پريديم هوا ... فوری من و بابام رفتيم گرفتيم ويزا رو چند روز بعدش رفتيم بليط گرفتيم برای ۱۸ اذر ... اون روزی که ويزا اومد جالب ترين و بهترين روزم بود ولی در حقيقت يکی از بدترين روزهام بود ...
سکه و پول و اسکناس
داشتم کتاب ((ترين ها)) رو می خوندم يه مطلب گير اوردم گفتم اينجا بنويسمش بد نيست :
ثروتمندترين مرد جهان در حال حاضر اقای بيل گيتس ( bill gates ) هستش از امريکا با ۴۶ و نيم بيليارد دلار
در رتبه ی دوم اقای وارن بوفت ( warren buffett ) هستش از امريکا با ۴۴ بيليارد دلار
در رتبه ی سوم اقای لاکشمی ميتال ( lakshmi mittal ) هستش از هند با ۲۵ بيليارد دلار
رتبه ی چهارم کارلوس اسليم هل ( carlos slim helu ) از مکزيک با ۲۳.۸ بيليارد دلار
اما پولدارترين زنهای دنيا :
در رتبه ی اول اليس والتون ( alice walton ) از امريکا با ۱۸ بيليارد دلار
همرتبه ی نفر اول خواهر اليس والتون . هلن والتون ( helen walton ) از امريکا
رتبه ی سوم خانوم ليليان بتنکورت ( lilianne bettencourt ) از فرانسه با ۱۷.۲ بيليارد دلار
اما پولدار ترين شخص در کل تاريخ :
اقای جان راکفلر ( john rochefeller ) از امريکا در سال۱۹۱۳ با ۱۸۹ بيليارد دلار
ما نه اونا
توی مدرسمون امروز بايد انشامون رو راجع به مشاغل می خونديم ... يه چينی اومد بخونه انشاشو ... گفت معلمی اوله ... سياست مداری دومه ... پرستار بچه ها سومه ... ....................... ... در اخر رهبر دين رو گذاشت ... گفتش من اين کارو کردم چون خدارو قبول ندارم ...
کره ای ها نمی تونن بگن ((ک)) ... چينی ها نمی تونن بگن ((ر)) و ((ا (e) ))
از اين دو نکته می فهميم :
۱ . فارسی کامل ترين زبانه
۲ . ايرانيا درسته که بعضی وقتا از دين اطاعت نمی کنن ولی يه خدايی دارن که ازش به خاطر کارای بدشون بترسن
۳ . کره ای و چينی ها بايد به ما حسودی کنن نه ما به اونا
کامپيتر
امروز صبح زود پاشدم با کامپيتر کار کنم ... داشتم کار می کردم يه دفعه يه صدای تقی اومدم و کامپيتر خاموش شد ... گفتم ديگه سوخته ... هيچ کاری از دستم بر نمی يومد رفتم مدرسه و بر گشتم ... کامپيتر نداشتم ... خوابم برد ... بيدار شدم مشقامو نوشتم و يکذره تلويزيون نيگاه کردم ... تا اينکه بابام اومدم کامپيتر رو درست کرد و من پريدم پای اينترنت ... دلم خوش بود چند تا نظر بهم داده باشن اما از نظر خبری نبود ... حالا اگه بلاگفا بود می گفتم قاطی کرده مردم نتونستن نظر بدم اما اين پرسين
نکته : امروز خواهرم رفت تو صفحه ی اول فعال ترين بلاگ ها (خيلی خوشحالم) ... به خواهرم تبريک می گم
مقصد کجاست ؟ ۱۰
امتحانای اخر سال رسيد ... يکی از دوستای من گفت اگه تو سر امتحانای اخر سال برام تقلب برسونی من برای هر امتحان يه ساندويچ سوسيس کالباس از بيرون برات می خرم با سس زياد ... رفتم تو خيال ... من عاشق ساندويچ سوسيس کالباس بودم و هستم اونم با سوس قرمز زياد ... اما از طرفی امتحانای اخر سال بود ... يکذره فکر کردم اما بعدش قبول کردم ... نصفه امتحانارو بهش رسوندم و گفتم ديگه نمی تونم اونم قبول کرد ... و از ساندويچا لذت بردم ... موقع دادن کارنامه ها رسيد ... اضطراب داشتم مثل همه ی بچه ها ... کارنامه رسيد به دستم ... واااااااای تاريخ ۷ شدم بقيه رو خوب شدم ... به مامانم گفتم اين غلطه ... بعدش با مامانم رفتيم مدرسه ... بعله ... اشتباهی نمره ی منو به يکی ديگه داده بودن ... من بيست شدم اما ۱۸ دادن نا مردا بهم ... نمی دونم چرا ... در هر صورت کلاس ۲ راهنمايی هم گذشت و وارد کلاس ۳ راهنمايی شدم که با همه ی سال های زندگيم فرق داشت
خسته نباشم
الان حدود يک سال است که خيلی خسته ام و اين هفته ی اخرم که دارم از پا می افتم . چرا ؟ هميشه فکر می کردم يکمی تنبلم اما الان دقيقا حساب کردم و فهميدم که خيلی کار می کنم . ببينيد ما توی ايران ۷۲ ميليون جمعيت داريم که ۱۳ ميليون اونا بازنشسته هستن . پس می مونه ۵۹ ميليون نفر از اين تعداد ۲۴ ميليون نفر دانش اموز و دانشجو هستن . يعنی برای انجام کارها فقط ۳۵ ميليون نفر باقی می مونه . توی کشور ۱۰ ميليون نفر توی ادارات دولتی مشغول کار هستن خب که عملا کاری انجام نمی دن . پس برای پيش بردن کارها فقط ۲۵ ميليون نفر باقی می مونن . از اين ۲۵ ميليون هم تقريبا ۴ ميليون نفر هم اخوند و ملا و سانسورچی اينترنت و نماينده ی مجلس هستن . و فقط ۲۱ ميليون نفر باقی می مونن و اگه بدونيم حدود ۱۷ ميليون نفر هم ادم جويای کار داريم اين معنيش اينه که کارای کل مملکت رو فقط ۴ ميليون نفر دارن انجام می دن . اما حدود ۲ ميليون نفر هم نيروی مسلح داريم يعنی ۲ ميليون نفر برای کار باقی می مانند . از بين اين دو ميليون نفر ۶۴۶۹۰۰ عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروی سپاه هستند پس کلا می مونيم ۱۳۵۳۱۰۰ . حالا اين وسط ۶۴۹۸۷۶ نفر بيمار داريم که قدرت کار کردن ندارند و بار کار کشور افتاده رو دوش ۸۰۶۲۰۰ نفر از جمعيت . فراموش کردم بگم که ما حدود ۸۰۶۱۸۶ نفر هم ممنوع القلم و ممنوع التصوير و ممنوع الصدا و ديگر انواع زندانی داريم . پس کل کارهای کشور افتاده رو دوش ۱۴ نفر از اين ۱۴ نفر ۱۲تاشون عضو شورای نگهبان هستن پس متوجه می شيم کل کارهای کشور افتاده رو دوش دو نفر : من و تو ! و تو هم که داری e-mail هاتو چک می کنی ......
ظهر
دقت کردين توی ظهر بيشتر از وقت سال سکوت برقراره ؟ ... حداقل برای من اينطوره ... من از سکوت خيلی خوشم مياد ... البته يه بديش اينه که ادم احساس تنهايی می کنه ... اما کلا خيلی خوبه
اوه اوه من دو روز تعطيل بودم يکذره درس نخوندم ... يک نمونه از بچه های زرنگم من ... البته چند روز پيش يه نمره توی حرفه و فن گرفتم که شاگرد زرنگای کلاسمون حسودی می کردن
خوش قدم
به به من قدمم خوش بود تا اومدم اينجا پرشين مدرن شد ... اپهای SMS ی
راستی می بينم که همه از اين قالبم خوششون اومده ... از اين به بعد قالبای من پولين ... پول بدين قالب بگيرين ... البته اين نکته بعضيا رو شامل نميشه
اين نظر سنجيه سمت راست رو يادتون نره جواب بدين هان
در اخر : اين بلاگ دزديده شده است
سبک موسيقی
|
کدام یک از سبک های موسیقی را بیشتر دوست دارید ؟ |
| (نمايش نتايج) |
نظر سنجی
از اين به بعد می خوام هر چند روز يکبار يه سيستم نظر سنجی بگذارم رو بلاگم
همين امروز اوليش رو گذاشتم
نظر خودتون رو بدين
مقصد کجاست ؟ ۹
تا اونجا گفتم که معلم فارسيمون گفت که از اول تا اخر کتاب فارسی رو بنويسيد و من نوشتم ... اومدم مدرسه يکی از بچه ها بهم گفت من بهت ۱۰۰۰۰ تومن می دم تا از اول تا اخر کتاب رو برام بنويسی ... من نمی دونستم چی بگم ... قبول کنم يا نکنم ؟ ... اما اخرش قبول کردم ... داشتم پول پرست می شدم ... سه روز بعد دفترشو که کامل کرده بودم بهش دادم ... خوشخت ... يکی ديگه از بچه ها گفت من ۵۰۰۰ تومن بهت می دم برام نصف کتاب رو کپی کن ... فوری قبول کردم و مال اون هم نوشتم ... ۱۵۰۰۰ تومن گير اوردم ... گذشت و گذشت تا امتحانات اخر سال رسيد ...
اسباب کشی
سلام
از بلاگفا اسباب کشی کردم اومدم پرشين بلکه از مشکلاتش رها شم ( قربون ترکيب بندی کلمات برم ) ... اميدوارم ساکنين پرشين رو نيازارم ... اگه اذيت کردم بهم بگين تا برگردم به بلاگفا ... من سعی دارم اينجا خاطراتمو بنويسم ... من خاطراتمو به صورت مقصد کجاست ؟ می نويسم و از قسمت ۹ شروع می کنم ... اگه می خواين مقصد کجاستهای قبلی رو ببينيد اينجا کليک کنيد ... اگه اشکالی می بينين بگيد تا من تمام سعيم رو برای رفعش بکنم ... اميدوارم دوستای خوبی برای هم باشيم ... در اخر بايد بگم که اين وبلاگ دزديده شده است
خدانگهدار
نظرات ()
